French weblog

روزمره‌ها

.....................

دوشنبه ۷ تیر ۱۳۸۹

...................

نظرها (4) | ۱۸:۱۸

آرشيو

لينک‌های روزانه

سرمیاد زمستون از سرزمین رویایی

افشین مقدم- میترسم

قدغن -شهريار قنبري

بردی از یادم: دلکش و ویگن

ABBA-The Winner Takes It All Live 1980

Mireille Mathieu - Bravo Tu as Gagné (ABBA)

اجرای ترانه مرغ سحر با صدای دو هنرمند هلندی


آرشيو + RSS

تماس

nazkhatoun25 [at] yahoo [dot] com

سايت‌ها

مدرسه ی فمینیستی
زنستان
ميدان زنان
تغيير برای برابری
کانون زنان ايرانی
کتابخانه زنان
ماهنامه​ی زنان
هفتان
روز آن​لاين
ايران امروز

وبلاگ‌ها

آرشيو

June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007

پشتيبانی

RSS + Atom
Movable Type 3.35


« September 2009 | Main | November 2009 »

" زندگی بی چشم تو رنج و عزابه رنج و عزابه..."

پنجشنبه ۷ آبان ۱۳۸۸
پست امشب باید در لیست پرت و پلاهای من قرار بگیره انگار. همسرجان نیست. مامانم هم هنوز در ایران خوابند. خواهرجان ها هم كه خوابند. من تنها اینجا نشستم و چای و خرما می‌نوشم. تنهایی رو دوست دارم گاهی، اما نه وقتی هوا سرده. رادیو هم در این حال...
+ ادامه

"براي سهيلا، بي پناه ترين ايراني"

پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۳۸۸
با سپاس از افرای نازنینم كه نوشته‌ی فرزانه روستایی در مورد سهیلا را به من معرفی كرد. و با سپاس از فرزانه كه درد مشتركمان را با كلمات توضیف كرده. froostaee@yahoo.com فرزانه روستايي (روزنامه اعتماد) "سهيلا قديري تنهاترين و بي پناه ترين ايراني که زندان هاي کشور تاکنون به خود...
+ ادامه

تا كی این همه خشونت؟

چهارشنبه ۲۹ مهر ۱۳۸۸
امشب از اون شب‌هایی است كه دل من گرفته بابت شنیدن خبرهای اعدام‌هایی كه بمبارانمان كرده این روزها. زندگی سهیلا را خواندم باز برای چندمین بار. آقای دادستان نامحترم تهران هر روز راحت سرت رو بربالش بذار. آسوده با دختر و پسر و داماد و عروست شام و ناهار بخور....
+ ادامه

وقتی من بی‌نهایت بی ادب میشم

دوشنبه ۲۷ مهر ۱۳۸۸
آخه خاك دو عالم بر فرق سرت! ۲۳ سال تو كانادا معلوم نیست چه كردی . هر كاری كردی به خودت مربوطه ولی آنقدر مشكلات داری كه ۲۳ سال نتونستی شریك زندگی برای خودت پیدا كنی. هرچند من باور نمی‌كنم. حالا گیرم كه نتونستی. بعد از ۲۳ سال مادر جان...
+ ادامه

در هنگام خواندن متن زیر به آهنگ شماره‌ی ۶ گوش دهید

چهارشنبه ۲۲ مهر ۱۳۸۸
دارم تو بارون رانندگی می‌كنم. به سی‌دی نیروان كه در یك شب فاندریزینگ بردم گوش میدم (شماره‌ی ۶- با تو). بوی قهوه‌ی محبوبم كه به خاطرش امروز از خونه زدم بیرون تو ماشین پیچیده. پشت چراغ قرمز طولانی كه توقف كردم، دستم ناخودآگاه به طرف صورتم میره. لپم رو نشگون...
+ ادامه

لاستی، خوره‌ی لاست، و ضد لاستی

دوشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۸
شری دوست خواهرم بود. هم‌مدرسه‌ای و هم‌كلاسی‌ خواهرم. مادر نازنینش معلم خواهرم بود. شری چشمانش سبز بود و شاید همین از دیگران متمایزش می‌كرد. عشق فیلم بود و مجله‌ی فیلم و سینما. پدرش هنرمند بود. او هم فرزند خلف همان پدر بود. این ها همه با هم از دیگر دوستان...
+ ادامه