« September 2009 |
Main
| November 2009 »
" زندگی بی چشم تو رنج و عزابه رنج و عزابه..."
پنجشنبه ۷ آبان ۱۳۸۸
پست امشب باید در لیست پرت و پلاهای من قرار بگیره انگار. همسرجان نیست. مامانم هم هنوز در ایران خوابند. خواهرجان ها هم كه خوابند. من تنها اینجا نشستم و چای و خرما مینوشم. تنهایی رو دوست دارم گاهی، اما نه وقتی هوا سرده. رادیو هم در این حال...
+ ادامه
"براي سهيلا، بي پناه ترين ايراني"
پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۳۸۸
با سپاس از افرای نازنینم كه نوشتهی فرزانه روستایی در مورد سهیلا را به من معرفی كرد. و با سپاس از فرزانه كه درد مشتركمان را با كلمات توضیف كرده. froostaee@yahoo.com فرزانه روستايي (روزنامه اعتماد) "سهيلا قديري تنهاترين و بي پناه ترين ايراني که زندان هاي کشور تاکنون به خود...
+ ادامه
تا كی این همه خشونت؟
چهارشنبه ۲۹ مهر ۱۳۸۸
امشب از اون شبهایی است كه دل من گرفته بابت شنیدن خبرهای اعدامهایی كه بمبارانمان كرده این روزها. زندگی سهیلا را خواندم باز برای چندمین بار. آقای دادستان نامحترم تهران هر روز راحت سرت رو بربالش بذار. آسوده با دختر و پسر و داماد و عروست شام و ناهار بخور....
+ ادامه
وقتی من بینهایت بی ادب میشم
دوشنبه ۲۷ مهر ۱۳۸۸
آخه خاك دو عالم بر فرق سرت! ۲۳ سال تو كانادا معلوم نیست چه كردی . هر كاری كردی به خودت مربوطه ولی آنقدر مشكلات داری كه ۲۳ سال نتونستی شریك زندگی برای خودت پیدا كنی. هرچند من باور نمیكنم. حالا گیرم كه نتونستی. بعد از ۲۳ سال مادر جان...
+ ادامه
در هنگام خواندن متن زیر به آهنگ شمارهی ۶ گوش دهید
چهارشنبه ۲۲ مهر ۱۳۸۸
دارم تو بارون رانندگی میكنم. به سیدی نیروان كه در یك شب فاندریزینگ بردم گوش میدم (شمارهی ۶- با تو). بوی قهوهی محبوبم كه به خاطرش امروز از خونه زدم بیرون تو ماشین پیچیده. پشت چراغ قرمز طولانی كه توقف كردم، دستم ناخودآگاه به طرف صورتم میره. لپم رو نشگون...
+ ادامه
لاستی، خورهی لاست، و ضد لاستی
دوشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۸
شری دوست خواهرم بود. هممدرسهای و همكلاسی خواهرم. مادر نازنینش معلم خواهرم بود. شری چشمانش سبز بود و شاید همین از دیگران متمایزش میكرد. عشق فیلم بود و مجلهی فیلم و سینما. پدرش هنرمند بود. او هم فرزند خلف همان پدر بود. این ها همه با هم از دیگر دوستان...
+ ادامه