سرمیاد زمستون از سرزمین رویایی
ABBA-The Winner Takes It All Live 1980
Mireille Mathieu - Bravo Tu as Gagné (ABBA)
اجرای ترانه مرغ سحر با صدای دو هنرمند هلندی

« علی کوچولو دیگه کوچیک نیست... | صفحه اصلی | فیلتر كنید ما را ! »
اصغر هاشمي، پدر دانشجوي در بند سورنا هاشمي، که خود در جنگ ايران و عراق به اسارت درآمده بوده، در نامه اي براي فرزندش مي نويسد: «روزگاري از همه چيز گذشتم تا تو آزاد باشي حال که آزاد نيستي همه چيزم را مي دهم براي سلامتي ات!» متن کامل (درد)نامه اين رزمنده را در زير بخوانيد.
به نام خالق پاکي ها
سورنا، پسرم، روزگاري بود که عکس کوچکت در پس زمينه خاک خاکريز دم به دم زمزمه التماس آلود چشمانم بود، خاک ِ تن به تيغ مي تکانديم و در راه حفظ وطن مي رفتيم.
وطن ترينم تو بودي و جان سپر جانت کردم، تنها نبودم، هزاران بوديم، تنها نبودم…
روزي به تلخي اين روزها باران گلوله و خمپاره زمين را گهواره صدها شيرمرد کرد… به خواب مي رفتند آرام و لبخند از خاطره خنده ي مادر، همسر، فرزند مي زدند و خرسند از باروت و گلوله اي که ديگر نمي توانست تني را خونين کند…
من نيز سهم ام را گرفتم، چکمه اي به خون آغشته از زخم صورتم، کابل برق با تکه هاي تنم… اسارت را به جان خريدم خرسند از اين که تو آزادي، تو مي خندي، تنها نبودم…
نشانمان بي نشاني، مفقود الاثر بوديم و ماه و سال يکي از بيماري، يکي زير شکنجه، يکي به رگبار گلوله چشم مي بست… هيچ نشاني از اسارت ما نبود.
دل گره زدم به ضريح ميله هاي زندان که تو را آزاد ببينم، لباسم دخيل زخم هاي دوستان و همرزمانم شد تا تو گزندي نبيني…
امروز اما تلخ تر از آن روزهاست… تو در بندي، تو اسيري، تو نمي خندي… بيش از يک ماه مي گذرد و نشاني جز اسارت تو ندارم…
واي بر من! نکند اسارت را از من به ارث بردي؟!
چرا تنها ماندم؟ همرزمانم کجايند؟ نکند سيلي به گوش تو مي زنند؟! نکند نمي دانند؟! نمي دانند که تو از دو سالگي با عراقي ها مي جنگيدي؟! که ترکش از تنم در مي آوردي؟!
تنهايم…
سورنا جان! پسرم، ماجراي دانشگاه زنجان را فراموش نکرده ام:
همرزم من نبودند آنان که به مرز تن فرزندان اين خاک تجاوز کردند!
همرزم من نبودند آنان که در انديشه حاشا بودند!
همرزم من نبودند آنان که تو را به بند کشيدند، از تحصيل محروم کردند…
همرزمانم را خوب مي شناسم!
بگذاريد فکر کنم که اينها از ما نيستند، بيگانه اند که چنين جفا مي کنند
بگذاريد فکر کنم همه آن روز شهيد شدند و من زنده ماندم تا زجر بکشم… تا آن روز که اگر شهيدي زنده مانده ندايم را پاسخ گويد!
روزگاري از همه چيز گذشتم تا تو آزاد باشي حال که آزاد نيستي همه چيزم را مي دهم براي سلامتي ات!
و براي دوباره ديدنت…
اصغر هاشمي