French weblog

روزمره‌ها

.....................

دوشنبه ۷ تیر ۱۳۸۹

...................

نظرها (4) | ۱۸:۱۸

آرشيو

لينک‌های روزانه

سرمیاد زمستون از سرزمین رویایی

افشین مقدم- میترسم

قدغن -شهريار قنبري

بردی از یادم: دلکش و ویگن

ABBA-The Winner Takes It All Live 1980

Mireille Mathieu - Bravo Tu as Gagné (ABBA)

اجرای ترانه مرغ سحر با صدای دو هنرمند هلندی


آرشيو + RSS

تماس

nazkhatoun25 [at] yahoo [dot] com

سايت‌ها

مدرسه ی فمینیستی
زنستان
ميدان زنان
تغيير برای برابری
کانون زنان ايرانی
کتابخانه زنان
ماهنامه​ی زنان
هفتان
روز آن​لاين
ايران امروز

وبلاگ‌ها

آرشيو

June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007

پشتيبانی

RSS + Atom
Movable Type 3.35


« علی کوچولو دیگه کوچیک نیست... | صفحه اصلی | فیلتر كنید ما را ! »

نامه ای برای سورنا

دوشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۸۸

اصغر هاشمي، پدر دانشجوي در بند سورنا هاشمي، که خود در جنگ ايران و عراق به اسارت درآمده بوده، در نامه اي براي فرزندش مي نويسد: «روزگاري از همه چيز گذشتم تا تو آزاد باشي حال که آزاد نيستي همه چيزم را مي دهم براي سلامتي ات!» متن کامل (درد)نامه اين رزمنده را در زير بخوانيد.

به نام خالق پاکي ها

سورنا، پسرم، روزگاري بود که عکس کوچکت در پس زمينه خاک خاکريز دم به دم زمزمه التماس آلود چشمانم بود، خاک ِ تن به تيغ مي تکانديم و در راه حفظ وطن مي رفتيم.
وطن ترينم تو بودي و جان سپر جانت کردم، تنها نبودم، هزاران بوديم، تنها نبودم…
روزي به تلخي اين روزها باران گلوله و خمپاره زمين را گهواره صدها شيرمرد کرد… به خواب مي رفتند آرام و لبخند از خاطره خنده ي مادر، همسر، فرزند مي زدند و خرسند از باروت و گلوله اي که ديگر نمي توانست تني را خونين کند…

من نيز سهم ام را گرفتم، چکمه اي به خون آغشته از زخم صورتم، کابل برق با تکه هاي تنم… اسارت را به جان خريدم خرسند از اين که تو آزادي، تو مي خندي، تنها نبودم…

نشانمان بي نشاني، مفقود الاثر بوديم و ماه و سال يکي از بيماري، يکي زير شکنجه، يکي به رگبار گلوله چشم مي بست… هيچ نشاني از اسارت ما نبود.

دل گره زدم به ضريح ميله هاي زندان که تو را آزاد ببينم، لباسم دخيل زخم هاي دوستان و همرزمانم شد تا تو گزندي نبيني…

امروز اما تلخ تر از آن روزهاست… تو در بندي، تو اسيري، تو نمي خندي… بيش از يک ماه مي گذرد و نشاني جز اسارت تو ندارم…

واي بر من! نکند اسارت را از من به ارث بردي؟!

چرا تنها ماندم؟ همرزمانم کجايند؟ نکند سيلي به گوش تو مي زنند؟! نکند نمي دانند؟! نمي دانند که تو از دو سالگي با عراقي ها مي جنگيدي؟! که ترکش از تنم در مي آوردي؟!

تنهايم…

سورنا جان! پسرم، ماجراي دانشگاه زنجان را فراموش نکرده ام:
همرزم من نبودند آنان که به مرز تن فرزندان اين خاک تجاوز کردند!
همرزم من نبودند آنان که در انديشه حاشا بودند!
همرزم من نبودند آنان که تو را به بند کشيدند، از تحصيل محروم کردند…

همرزمانم را خوب مي شناسم!

بگذاريد فکر کنم که اينها از ما نيستند، بيگانه اند که چنين جفا مي کنند
بگذاريد فکر کنم همه آن روز شهيد شدند و من زنده ماندم تا زجر بکشم… تا آن روز که اگر شهيدي زنده مانده ندايم را پاسخ گويد!

روزگاري از همه چيز گذشتم تا تو آزاد باشي حال که آزاد نيستي همه چيزم را مي دهم براي سلامتي ات!

و براي دوباره ديدنت…
اصغر هاشمي



ارسال نظر