<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>Nazkhatoun</title>
      <link>http://www.nazkhatoun.com/</link>
      <description></description>
      <language>en</language>
      <copyright>Copyright 2010</copyright>
      <lastBuildDate>Sun, 07 Mar 2010 19:58:44 -0800</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title></title>
         <description>ما رسیدیم به سانتا فی.

هوا بارانی ست. اما روزهای قبل چنان خورشید خانوم دست و دلبازی كرد، كه هوای بارانی امروز و فردا را بر او می‌بخشاییم. چشمانتان را ببندید و لابی زیبای هتلی به سبك اسپانیایی را تصور كنید. دیوارهای اطرافتان به نوبت نارنجی و زرد و خاكی‌اند. تلویزیون مراسم اسكار را پخش می‌كند. شما بلاگ به روز می‌كنید. بیرون بوی خاك خیس می‌آید. كتابخانه‌ی فیروزه ای رنگی مقابلتان است. گوشه گوشه ی این لابی زیبای گرم پذیرایتان است. هر صفحه ای را هم كه باز می‌كنید متاسفانه در و گوهر جدید نابغه‌ی قرن را تیتر بزرگ كرده اند. 

فراموشش كنید. ارزشش را ندارد. یادتان باشد كه به تصویر نارنجی و زرد و خاكی لابی هتل فكر كنید و به فردا كه روز عزیز زن است. 

این همه مقدمه چینی برای آن بود كه هشت مارس روز زن را به مردان و زنان آزاداندیش تبریك بگویم. فردا از آن ماست...

باز خواهم نوشت...

</description>
         <link>http://www.nazkhatoun.com/2010/03/302.php</link>
         <guid>http://www.nazkhatoun.com/2010/03/302.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">Personnel</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 07 Mar 2010 19:58:44 -0800</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>تعطیلات</title>
         <description>باز هم تعطیلات كه فرا میرسد، بار و بنه را برمی‌داری و راهی كتابخانه‌ی محبوب و دوست‌داشتنی شهرت می‌شوی. همان كتابخانه كه كافی‌شاپش قهوه‌ی فندقی هاوایی دارد. همانی كه یاد پردیس را برایت زنده می‌كند.

 در حیاط دلنشین كافی‌شاپ كه می‌نشینی، تنت را به دست نوازش‌های خورشید بانو می‌سپاری. آسمان آبی بالای سرت نوید روزهای دلنشین بهاری را می‌دهد. بانویی به هم سن و سال خودت را می‌بینی، نشسته بر تنها میزی كه بیشترین بهره را از سخاوت آفتاب برده است. نگاهش می‌كنی. دو دل هستی. در سایه بنشینی یا كه بروی با لبخندی در سفره‌ی دست و دلباز آفتاب شریكش شوی. به طرفش می‌روی. لبخند می زنی به پهنای آفتاب. كسی كه آفتاب می‌خواهد، خود باید نشان از آفتاب داشته باشد. با مهربانی دعوتت می‌كند به همراهی. 

كامپیوترت را كه باز می‌كنی می‌فهمد شغلت را و همین آغاز گفتگوست. از همان گفتگو ها كه نشان از آشنایی و دوستی‌ای در راه دارد. گپ می‌زنی. می‌خندی. گپ می‌زند. می‌خندد. اسمت را كه می‌پرسد، ناخوداگاه اسمت را به لهجه‌ی فرانسوی می گویی. درنگ نمی‌كند. می‌گوید: &quot;ایران یا ایراك؟&quot;. می‌خندی و پاسخش می دهی: &quot;ایران&quot;

می‌گوید: &quot;صورت و چشمانت را كه دیدم باید حدس می زدم&quot;.  قهوه  می‌خوریم و گپ می‌زنیم. باید برود. ساعت ناهارش به پایان رسیده. من می‌مانم و حس دلپذیر و دلچسب گپی دوستانه با غریبه‌ای كه دیگر آشنا شده است. 

آفتاب و آسمان آبی و نسیم دلپذیر بهاری اما همراهان وفادار امروزند...

پی‌نوشت. فردا میریم سفر. از همان سفرهای اكتشافی كه می روی و می‌روی و بیابان و كوه و دشت را پشت سر می‌گذاری و شب خسته و كوفته از راهپیمایی و ماشین سواری و اكتشاف، خستگی ات را در لابلای ملافه‌ها و لحاف‌های سفید هتل‌ها به فراموشی می‌سپاری...</description>
         <link>http://www.nazkhatoun.com/2010/03/300.php</link>
         <guid>http://www.nazkhatoun.com/2010/03/300.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">Personnel</category>
        
        
         <pubDate>Thu, 04 Mar 2010 12:17:39 -0800</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>باز الی...</title>
         <description>باز &quot;درباره‌ی الی&quot; را دیدم.
باز نفسم گرفت آنجاهایی كه باید نفست بگیرد.
 باز سكوت سنگین تلمبار شد بر سالن سینما.
باز صدای خروش خزر بود و بس.
باز شرافت انسانی قربانی شد.
باز الی در دل دریا گم شد.
باز دروغ گفته شد.
باز دروغ شنیده شد.
باز نفس سنگین كشیدم.
باز دستانم را زیرچانه‌ام گذاشتم و آرنج‌هایم را بر پایم و خم شدم تا درد دلم اندكی تسكین یابد. 
باز چشمانم خیره ماند بر صفحه‌ی پایانی و سیاه. 
باز گوش هایم مسحور شد از شنیدن ترانه‌ی &quot;برای الی&quot;.
باز بر صندلی میخكوب شدم برای دقایقی. 
باز الی مرد.
راهی برای بازگرداندنش نبود باز...</description>
         <link>http://www.nazkhatoun.com/2010/02/299.php</link>
         <guid>http://www.nazkhatoun.com/2010/02/299.php</guid>
        
        
         <pubDate>Mon, 22 Feb 2010 20:27:49 -0800</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title></title>
         <description>دلنشین‌ترن اتفاق این روزها، خواندن كامنت‌هایی ست كه از سد بی‌شعوری ف ی ل ترگذاران سالم عبور كرده‌اند.

سپاس نازنین دوستان...</description>
         <link>http://www.nazkhatoun.com/2010/02/297.php</link>
         <guid>http://www.nazkhatoun.com/2010/02/297.php</guid>
        
        
         <pubDate>Tue, 16 Feb 2010 21:55:37 -0800</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>تیتر و میتر رو بی خیال:)</title>
         <description><![CDATA[ما پریشب فیلم "حیران" اولین فیلم بلند شالیزه عارف‌پور را دیدیم. شالیزه كه با لباس زیبای محلی‌اش به روی صحنه آمد و به تماشاگران خوش‌آمد گفت، از به روی صحنه ‌آمدن فیلمش در ایران خبر داد. البته یك روز بعد از اینكه ما آن را در لس آنجلس تماشا كردیم. ارشاد جان هم به پتوی قرمز شب زفاف گیر سه پیچ داده بوده انگار كه بسیار تحركات‌آمیز است و باید آن صحنه‌ی مربوط به پتوی بی‌نزاكت و شهوت برانگیز قرمز حذف شود. بدشان هم نمی‌آمد كه پتو را یك اعدام انقلابی كنند كه دیگر از این غلط ها نكند:) 

<img src="http://t0.gstatic.com/images?q=tbn:Ug-QJuvYneW1FM:http://i10.tinypic.com/6u66ux2.jpg"/> 

دلمان خنك شد كه یك بار هم ما زودتر از دوستان در ایران، به خصوص آزی معروف به خوره‌ی فیلم، یك فیلم را دیدیم و حسرتش به كنج دلمان نچسبید:)

فیلم دلنشین، روان، چشم‌نواز است. باران كوثری، مهرداد صديقيان، رضا اصلانی، ژاله صامتی و زنده‌یاد خسرو شكیبایی عزیز با بازی‌های خوبشان فیلم را دلنشین‌تر می‌كنند. داستانش، داستان عشقی جوان بین یك دختر روستایی ایرانی و پسری افغانی ست. باید  به شالیزه به خاطر فیلمش تبریك گفت. ما كه لذت فراوان بردیم هرچند با چشمان تر و بغضی كه تركید در سالن تاریك سینما.

پی‌نوشت. هنرپیشه‌ی موردعلاقه ام بانو <strong>گوهر خیراندیش</strong> را هم از نزدیك دیدم و با ایشون دست هم دادم. بهشون هم با پررویی گفتم كه چقدر عاشقشون بوده و هستم:) ]]></description>
         <link>http://www.nazkhatoun.com/2010/02/295.php</link>
         <guid>http://www.nazkhatoun.com/2010/02/295.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">société</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 07 Feb 2010 11:27:43 -0800</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>روزی روزگاری دهه‌ی ‌فجر</title>
         <description><![CDATA[معلم فیزیك جدی و بداخلاق ولی دوست‌داشتنی كه وارد كلاس شد، تخم مرغ خالی شده و بعد پرشده با كاغذ رنگی را بالای سرش به طاق كوبیدیم. مانتوی طوسی و مقنعه‌ی سیاهش زیر كاغذهای رنگی، به رنگین كمان می‌ماند انگار. لبخند عاقل اندر سفیه و چشمان تمسخرآلودش هنوز به خاطرم مانده. حتما خودش را خیلی كنترل كرده بود كه طنین فریادش در فضای كلاس نپیچید. تازه می‌خواستیم برایش سرود هم اجرا كنیم. بخوانیم: "انقلاب یعنی گل در خیال پروانه/ انقلاب یعنی آب در خیال ماهی‌ها..."

به نظرم نگاهش بود كه میخكوبمان كرد. بی‌خیال شدیم از اجرای برنامه ای كه قرار بود كلاس فیزیك را به كلاس تفریح و از زیر درس دررفتن تبدیل كند. شاید شور جوانی و ناپختگی و بی‌خیالی‌مان را دید كه اجازه داد، بخوریم، بنوشیم، بخندیم و شادی كنیم. اما هرگز حاضر نشد خاطره ای از انقلاب آن سالها برایمان تعریف كند. سال هایی كه خودش شور داشت و جوانی و هیجان...

سالیان سال می‌بایست تا برایم تعریف كند از " چك‌ها و توسری‌هایی" كه برایش سردردهای جهنمی اش را به یادگار گذاشته بودند. از دست‌های "پت و پهن" همكلاسی‌های دیروز و بازجویان محترم و دوست داشتنی فردای آن دیروز، داستان‌ها داشت. 

در حسرتم چرا آن روزها برایمان نگفت داستان حقیقت را...

مرتبط : یادداشت سال پیش من
<strong><a href="http://www.nazkhatoun.com/2009/02/155.php">"بگذرد اين روزگار تلخ تر از زهر"</a></strong>]]></description>
         <link>http://www.nazkhatoun.com/2010/02/294.php</link>
         <guid>http://www.nazkhatoun.com/2010/02/294.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">Personnel</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 03 Feb 2010 19:27:02 -0800</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title> </title>
         <description>
این روزها حالم از خیلی چیزها داره به هم می‌خورد. عادت داشتیم داستان‌های مربوط به &quot;انگیزیسیون&quot; را در كتاب‌ها بخوانیم و در فیلم‌ها تماشاگرش باشیم. به بركت چوب پنبه مغزانی، هم دیدیمش، هم شنیدیمش و هم خواندیمش و هم زندگی كردیمش و خواهیم كرد. تاریخ كشور من باز شرمنده و خجالت‌زده شد. آیندگان كه بخوانندش، چه ها خواهند گفت از این بی‌آبرویی ها. اعدام به خاطر داشتن عقیده‌ای متفاوت؟؟؟ 

فیلم درگیری سفیر محترم ایران با پلیس فرانسه را كه می‌دیدم، به یادم آمد آخرین بار كه به سفارت ایشان رفتم داشتم شاخ در می‌آوردم. بیشتر از نیمی از كسانی كه دلشان در خوبی آب و هوا و شرایط و موقعیت كشورهای اروپایی قیلی ویلی می‌رود و در پایان دوره‌ی خدمت فرزندانشان را به یادگار در این كشورها به جا می‌گذارند، زبان فرانسه بلد نبودند. باورتان می شود؟ پول نفت ما به كامتان و آش رشته های آغشته به خون فرزندان ایران زمین نوش جانتان! 


پی‌نوشت. &quot;م ز د و ر&quot;  یعنی كسی كه به خاطر تكه نانی دم تكان می‌دهد. نمونه‌اش &quot;چای امامی&quot; است در پاریس. </description>
         <link>http://www.nazkhatoun.com/2010/02/293.php</link>
         <guid>http://www.nazkhatoun.com/2010/02/293.php</guid>
        
        
         <pubDate>Tue, 02 Feb 2010 09:48:25 -0800</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>... ناله‌های یك روز مانده به آخر هفته</title>
         <description><![CDATA[یادش بخیر انگار اولین بار تو وبلاگ خورشید خانوم بود كه به واژه‌ی به درد بخور و كار راه انداز "چس ناله" برخورد كردم. نه اینكه هیچ وقت نشنیده باشم‌ها. نه. ولی هیچ وقت در یك نوشته ندیده بودمش و خودم به كار نبرده بودمش. الآن گاهی با دلبند همسر كه حرف می‌زنم و از زمین و زمان با هم می گوییم و مسائل بغرنج دنیا رو دو نفری حل می كنیم، این واژه یا اصطلاح رو به كار می‌برم. البته چون رویهمرفته من همیشه سعی می كنم "عفت كلام" داشته  باشم، این واژه عملا جای دیگه كاربرد ندارد مگر با دوستان دیگه واقعا نزدیك. 

القصه كه امروز نوشته‌ام قراره تبدیل بشه به همون "چس‌ناله‌های دبش" كه جگر آدم رو گاهی جلا میده. خسته و نالان افتاده بودم رو كاناپه و دو تا بشكه چای دست‌پخت همسرجان رو تازه نوشیده بودم  و غرق شده بودم تو دنیای فكر و خیال. مانند جن‌زدگان تصمیم گرفتم بیام یه دستی به سر و روی بلاگم بزنم و یك "انتقاد از خودی" بنمایم شاید این سردرد ناشی از خستگی دست از سرم برداره. احتیاج دارم بنویسم از تغییراتی كه گریبانگیرم شده این روزها. چه خوب و خه بد. چند وقتی هست كه متوجه شدم: 

۱- دیگه لواشك خور نیستم. باورتون میشه من كشته مرده‌ی لواشك، تمام اون لواشك خانگی های آلو و آلبالوم كرم زد و راهی سطل شد. 

۲- هیچ دست و دلم برای آلوی بخارایی كه تازه از ایران تشریف آورده، نمی لرزه. 

۳- موسیقی گوش دادنم فقط محدود شده به لینك هایی كه تو فیس بوك از طرف دوستان پست میشه. 

۴- عكاسی شده برام مایه ی دردسر و زحمت. 

۵- وبلاگ خوندن دیگه تقریبا فراموشم شده به جز چند تا وبلاگی كه روز بدون اونا روز نمیشه یا اصلا شروع نمیشه. 

۶- حوصله ی زنگ زدن به دوستان دبیرستان و دانشگاهی ایران رو دیگه ندارم. هی با خودم  می‌گم: "خوب كه چی؟" 

۷- كلاس یوگا رو از فرط خستگی حتا بهش دیگه فكر هم نمی كنم. هیچ گونه احساس عذاب وجدان هم بابت ۹۰ دلار شهریه‌ی ماهانه هم نمی كنم چون یك ماه دیگه قرادادم باهاشون تمام میشه.

۸- خوره‌ی كتاب خوندن باز به جانم افتاده و كلی صفا می‌كنم. 

۹- به زور ای-میل هام رو باز می‌كنم و به سختی جواب ای-میل میدم. 

۱۰- بیش از پیش عاشق شاگردام شدم و احساس می كنم نتیجه ی زحماتم رو هر روز دارم می‌بینم. 

۱۱- به دوستانم (وبلاگی و دوستان بعد از مهاجرت) اغلب فكر می كنم اما وقت ندارم بهشون زنگ بزنم یا ای-میل بزنم. 

۱۲- از دست خودم بابت قبول كردن یك كلاس اضافی به شدت دلخورم ولی سعی می‌كنم بهش فكر نكنم.

۱۳- از دست بارون و رانندگی تو بارون كلافه میشم. 

۱۴- عاشق و شیفته‌ی یوتوب كه بودم، این شیفتگی بیشتر هم شده. هر از گاهی هم میگردم یك ویدیوهای ت خ م ی پیدا می‌كنم و تماشا می كنم. مثل مرادبرقی و این<strong> <a href="http://www.youtube.com/watch?v=hVPLBFEAA3s">یكی</a></strong> كه خداست، از دستش ندهید تا به اوج خل شدن من پی ببرید. 

۱۵- لای مجله های فرانسوی ام رو محض رضای پرورگار باز هم نمی‌كنم. فقط ماهیانه دریافت می‌شوند و  با احترام انبار می‌شوند روی هم. 

و و و و]]></description>
         <link>http://www.nazkhatoun.com/2010/01/290.php</link>
         <guid>http://www.nazkhatoun.com/2010/01/290.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">Personnel</category>
        
        
         <pubDate>Thu, 21 Jan 2010 17:43:58 -0800</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>در خیابان های شهر</title>
         <description><![CDATA[<strong>به محمد رضا منتظرالقایم (كه در كامنت پست های قبلی برایم پیغامی گذاشته بود)  قول دادم فیلم برهنه كردن یك بسیجی رو در صورتیكه لینكش رو در اختیارم بذاره، در وبلاگم قرار بدم. دوستان می دونند كه نازخاتون همیشه موضعی ضد خشونت داشته و دارد. قرار است حرفهای همدیگر رو بشنویم. اگر كسانی مایلند این فیلم رو ببینند و نظر بدهند. مخصوصا كسانی كه در چند ماه گذشته در خیابان های ایران بودند و شاهدی زنده بر آنچه تا به امروز گذشته است. برای برخی از خوانندگان گذری: لطفا از به كار بردن كلماتی كه دور از ادب است پرهیز كنید. كلمات زشت این بار حذف خواهد شد، چون این پست خطاب به یك وبلاگ نویس دیگر است. لازم به توضیح است كه بر اساس سیاست این وبلاگ، هیچ گاه كامنتی پاك نمی شود حتا اگر خلاف ادب باشد، اما این بار این كار را خواهم كرد.</strong>

محمد جان <strong><a href="http://www.youtube.com/watch?v=t-J22uCY0IE">فیلم </a></strong>را دیدم. از آن صحنه ی كوتاه و هر صحنه ای كه خشونت را به تصویر می كشید متاثر شدم. خشونت به هرشكل و تحت هر شرایطی زشت است و ناپسند و نه  تنها كمكی به اصلاحات در یك سیستم نمی كند بلكه رعب و وحشت ایجاد كرده و به خشونت های عریان تر دامن می زند. لباس (شلوار) در آوردن از بسیجی ای كه دقیقه ای پیش با موتورش و باتون در دست/ اسلحه به دل اجتماعات می زده، را شخصا و قویا محكوم می كنم و به شدت مخالفم.  

اما كسی كه این فیلم رو ادیت كرده، هدفش یك: مظلوم نمایی گروه‌های سركوب است كه خودشان خشونت را شروع كرده اند و از بدعت گذاران خشونت هستند.

دو: فیلم شده مانند آش شله قلمكار. من اسم باكری رو تونستم بخونم. تو دیدی این ماه های اخیر چه رفتاری با خانواده و بازماندگان باكری و همت كردند؟ فكر نمی كنی نهایت پستی است كه از اسم پدر، استفاده ی ابزاری شود و فرزند و همسر آن دو بسیجی تحت شدیدترین تحقیرها و فشارها قرار بگیرند از طرف همان مدعیان؟

سه. محمد جان مردم ما كه روزهای اول كسی را كتك نمی زدند. تفنگ و اسلحه نداشتند و جز علامت پیروزی با دو انگشت امكان دیگری نداشتند و ندارند. باتون و چاقو در دستشان نبود. 

چند ماه است شعور و غرور و احساس و درك  این مردم به هیچ گرفته شده. كتك خوردند، فحش شنیدند. خس و خاشاك نامیده شدند و اغتشاش گر. بچه هایشان كشته شدند. بهشون تجاوز شده دركهریزك. به طرفشان در روز روشن تیراندازی شده. مردم عادی هم دیدند و فیلم گرفتند از بالكن خانه هایشان. (فیلمش موجود است). رییس مجلس منكر هر نوع تجاوز می شود. امامان جماعت از محارب حرف می زنند و اعدام و خون و خونریزی. مسئولان هم به جای پیگیری سفت و سخت این برخوردها، مدام در بوق و كرنا می كنند كه امریكاو انگلیس و اسراییل این بلا رو راه انداختند.  آخه كسی كه در ایران زندگی می كند و می فهمد و اهل اندیشه است، تمام ناملایمات، دزدی ها، دروغ گویی ها و فساد اداری رومی بینه و لمس می كنه، چه احتیاجی داره به آمریكاو انگلیس و اسراییل كه هدایتش بكنه كه چه بكن یا چه نكن. 

القصه، بعد هم كه با شور و شوق و هیجان همین مردم شریف، با وجود تمام نا اطمینانی ها رفتند پای صندوق رای. چه شد؟ كی جوابگوی رای مردم شد؟ چرا به جای شنیدن اعتراض مردم، در آرامش، به جان مردم ، هموطنان من و تو، افتادند و وحشیانه سعی در متفرق كردن مردم در اجتماعات سكوت و گاه ملیونی داشتند؟  ببین این چراها باید جواب داده می شد. نه با خشونت. 

وقتی جلوی چشمانت ماشینی از روی یك انسان رد میشه، چه حس آنی بهت دست میده؟ خشم و نفرت. خشم و نفرتت وقتی بیشتر میشه كه رییس نیروی انتظامی میاد میگه، ماشین دزدیه و عوامل اغتشاش گر این كار رو كردند. ببین این رفتارها و این گفتارها جز كاشتن بذر خشونت و نفرت در دل مردم هیچ سود دیگری نخواهد داشت. و من شدیدا متاسفم و نگرانم. نگران از روزی كه عقل جای خودش رو به احساس  واگذار كند. نگران از اینكه فردا خون با خون شسته شود. كاش هنوز هم اندكی درك و شعور برای صاحبان قدرت در ایران به جا مانده باشد.

پی‌نوشت. محمد جان به آهستان در اینجا لینك نمیدم چون جواب هایی كه به كامنت های مخالف داده بود، دور از انصاف و بسیار بچه‌گانه بود. منكر شدن تمام فیلم هایی كه گرفته شده و نسبت دادن انها به دوربین های مجهز و "جاسوسان" نشان دهنده ی آی‌كیوی پایین بیننده ی هزاران فیلمی ست كه تنها دیدن چند ثانیه ی ان كافی ست تا بفهمی یك اماتور با تلفن همراهش این كار را كرده. ]]></description>
         <link>http://www.nazkhatoun.com/2010/01/289.php</link>
         <guid>http://www.nazkhatoun.com/2010/01/289.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">société</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 17 Jan 2010 09:18:07 -0800</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>مادر خانمم تنش نرم است</title>
         <description>به بدنش فكر می كنم این روزها و بوی خوش آغوشش.
به عطر تنش و گرمای وجودش. 
نرم است آغوشش مادر خانمم. 
دستانش ورم كرده و اذیتش می كند، سالهاست. اما دستان ورم كرده اش نرمند و نازك. به نوازش دستانش، عاشقم. به حس كردن نرمی زیر خشكی دستان خودم. ناخنهای مادر خانم باید هنوز زیبا باشد و بلند. شایدم گاهی شكسته‌اند و ناهماهنگ كنار هم قد شده‌اند...

۴ سال پیش بود انگار...

شبها كه در بغلش خودم را رها می كردم، دقیقه‌ای نمی‌گذشت كه نفسش تنگ می شد. بی‌تاب و بی‌حوصله می‌گفت : &quot; خفه شدم مامان جون. انقدر به من نچسب!&quot;

و من بدجنس می‌شدم و بیشتر خودم را كنه‌وار به عطر تنش می‌پیچاندم. بویش می‌كردم و گاهی می بوسیدمش. 

مادر خانمم تنش نرم است و ذهن بی‌تابم نرمی تنش را آرزو می‌كند این روزها...  </description>
         <link>http://www.nazkhatoun.com/2010/01/287.php</link>
         <guid>http://www.nazkhatoun.com/2010/01/287.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">Personnel</category>
        
        
         <pubDate>Tue, 12 Jan 2010 19:14:45 -0800</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title></title>
         <description><![CDATA[آنقدر این روزها زشتی و خشونت در فیلم های روز عاشورا دیدم كه نوشتنم نمیاد.

 آنقدر دروغ و دروغ و دروغ گفتند و می گویند، انگار هیچ كدوم از این فیلم ها را ندیدند.

چطور جلوی دوربین می ایستید و از مشكوك بودن استفاده از اسلحه برای كشتن یك نفر!  حرف می زنید؟ همه ی دنیا دیدند كه ماشین سفید و سبز نیروی انتظامی با وحشی‌گری یك انسان را، تكرار می‌كنم یك انسان را، زیر كرد. آقایان! اگر شما هنوز این فیلم را ندیدید، كافی است انگشتان لطیفتان را زحمتی داده و این جمله را تایپ كنید: "زیر کردن مردم با ماشین توسط مزدوران نیروی انتظامی". كاش اول این فیلم را می‌دیدید بعد به طرز خنده‌داری از صحن مجلس ملی ما! شروع به شعار دادن می‌كردید.

پی نوشت. نمایندگان ملت ایران! خوب از ملت ایران و خونشان پاسداری می كنید. دست مریزاد! كاش اقلا به اندازه ی اون حقوق ملیونی تان یك كم برای مردم كار می كردید. 

پی‌نوشت ۲. <a href="http://www.youtube.com/watch?v=Wr1LKpXgvrk">اگر دل دارید، ببینید</a>.]]></description>
         <link>http://www.nazkhatoun.com/2009/12/286.php</link>
         <guid>http://www.nazkhatoun.com/2009/12/286.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">société</category>
        
        
         <pubDate>Tue, 29 Dec 2009 19:56:15 -0800</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>خبرها ۲</title>
         <description><![CDATA[<strong>۱۲- سایت مردمک:</strong> پیکر آیت الله منتظری دقایقی قبل به خاک سپرده شد. بر اساس گزارش خبرنگار مردمک، پیکر آیت الله پس از اقامه نماز توسط تشییع کنندگان در حرم حضرت معصومه (س) طواف کرده و سپس به خاک سپرده شد.

<strong>۱۱- از  عصر ایران:</strong> در حالی که پیکر آیت الله منتظری در حال دفن است ، در اطراف حرم ، افراد معدودی ، دست نوشته هایی علیه آیت الله منتظری را بالای سر گرفته اند که این امر باعث ایجاد درگیری ها لفظی بین مردم و این افراد شده است. با این حال ، حرکت این عده اندک ، نتوانسته است اوضاع را از حالت عادی خارج کند و به تشنج بکشد به ویژه این که پلیس نیز ...در مواردی نسبت به این اقدام تحریک آمیز ، تذکر می دهد.

۱۰- از فیس‌بوك: همین الان با قم حرف زدم: جمعیت به اندازه ی تظاهرات روز قدس است. همه شعار می دهند و حضور نیروهای امنیتی چندان محسوس نیست. هیچ نوع درگیری پیش نیامده. ظاهرن جمعیت بیشتر از آن است که بخواهند کنترل بیشتری اعمال کنند.

۹- از شعارهای مردم: ما اهل كوفه نیستیم/ پشت یزید بایستیم

۸- از فیس‌بوك: دقایقی پیش یک هیات که ظاهراً متعلق به طیف موسوم به ارزشی بود ، باحدود 20 بلند گوی قوی وارد جمعیت شد و سعی داشت که مراسم رسمی را تحت الشعاع قرار دهد که با واکنش حاضران و پس از یک درگیری جزئی ، از میدان خارج شد. هیاتی که دقایقی پیش از میان مردم بیرون رانده شده بود ، در فاصله دورتری در حال عزاداری برای امام حسین(ره) است.

۷- از فیس‌بوك:  آیت الله صانعی نیز در میان شعارهای حمایت آمیز مردم وارد مراسم تشییع شد. موسوی لاری وزیر اسبق کشور نیز در بین مردم دیده شد. با این حال تراکم جمعیت به حدی است که چهره های معروف در میان آنها گم هستند. هر چند تعدادی از حاضران شعارهای بعضاً تند سیاسی نیز می دهند ، ولی حضور پلیس کمرنگ است و صرفاً در حد متعارف و برای حفظ نظم ...عمومی مراسم مانند جلوگیری از ورود موتور سیکلت به مسیر مراسم و ... است

۶-از فیس‌بوك: خیابان های منتهی به حرم به قدری شلوغ است که عملآ امکان نزدیک شدن به حرم وجود ندارد. دوستان نزدیک به صحن حرم آقایان موسوی و کروبی را در میان جمعیت دیده اند.

۵- از شعارهای مردم: دیكتاتور ننگت باد/ منتظری روحت شاد

۴- از فیس‌بوك:  تمرکز جمعیت در اطراف حرم حضرت معصومه است. مسیر تهران قم کماکان باز اما مسیر اصفهان به قم ترافیک و کنترل بسیار شدید دارد. فضای شهر قم از ورودی شهر تا کلیه ی خیابان ها کاملاً امنیتی ست و نیروهای گارد ویژه همه جا دیده می شوند.

۳- از فیس‌بوك: منتظری نستوه راهت ادامه دارد، حتی اگر دیکتاتور بر ما گلوله بارد / عزا عزاست امروز ، ملت سبز ایران صاحب عزاست امروز/ منتظری مظلوم ، آزادیت مبارک / منتظری نمرده ، این دولته که مرده / دیکتاتور دیکتاتور ، منتظری راهش ادامه دارد... 

۲- از فیس‌بوك: بسیاری از خودروهایی که در مسیر اصفهان به قم در حال حرکت هستند توسط نیروهای امنیتی کنترل می شوند. فضای شهر نجف آباد بسیار متشنج گزارش شده است. 
۱- از فیس‌بوك: شاهد عینی از قم در گفتوگو با مردمک گفت که مصلای این شهر مملو از نیروهای گارد ویژه نیروی انتظامی و موتورسواران سیاه پوش است. به گفته این شاهد عینی، جمعیت زیاد سوگواران به سمت منزل آیتالله منتظری در حال حرکت هستند.]]></description>
         <link>http://www.nazkhatoun.com/2009/12/285.php</link>
         <guid>http://www.nazkhatoun.com/2009/12/285.php</guid>
        
        
         <pubDate>Sun, 20 Dec 2009 22:31:35 -0800</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title> خبرها </title>
         <description><![CDATA[۱۱- <strong>از یوتوب:</strong> <a href="http://www.youtube.com/watch?v=Sx_BNeIB62k">علم و صنعت: عزا عزاست امروز/ روز عزاست امروز/ ملت سبز ایران صاحب عزست امروز...</a>

۱۰- <strong>از فیس‌بوك</strong>: آدرس دفتر آیت الله منتظری در قم: آدرس دفتر آیت الله العظمی منتظری: قم، خیابان شهید منتظری، کوچه شماره ۱۲
 تلفن: ۱۴-۷۷۴۰۰۱۱-۰۲۵۱/ فاکس: ۷۷۴۰۰۱۵ -۰۲۵۱

۹- <strong>از یوتوب:</strong> <a href="http://www.youtube.com/watch?v=yCL9t5M1uFE">نجف آباد: یا حجت بن الحسن، ریشه ظلم رو بکن</a> 

۸- از فیس بوك:  مهدی کروبی و آیت الله طاهری هم اکنون وارد بیت آیت الله منتظری شدند. ساعت یک و پنجاه دقیقه بامداد به وقت تهران.

۷- از فیس بوك:  خبر موثق از تهران: همه روزنامه ها را از چاپخانه برگردانده اند. عکس ها را درآورده اند. پیام های تسلیت را حذف کرده اند. تنها پیام رهبر را اجازه داده اند منتشر شود.

۶- محبوبه عباسقلی زاده، شیوا نظرآهاری، کوهیار گودرزی و سعید کلانکی بازداشت شدند.

۵- از فیس بوك: مردم زیادی از اصفهان و نجف آباد برای حضور در مراسم تشییع مرجع تقلیدشان اصفهان را به مقصد قم ترک می کنند. ارتباطات تلفنی و موبایل و خدمات پیامک در اصفهان و نجف آباد دچار اختلال و قطعی شده است.

۴- فوری/ بازداشت جمعی از فعالان سیاسی و مدنی که قصد عزیمت به قم را داشتندنیروهای امنیتی اتوبوس حامل جمعی از خانواده های زندانیان سیاسی، فعالان جنبش زنان و اعضای کمیته گزارشگران حقوق بشر را که برای شرکت در مراسم تششیع پیکر آیت الله منتظری قصد سفر به قم را داشتند، متوقف کرده و چندین نفر از آنها را بازداشت کردند.

۳- پيام تسليت شيرين عبادی در پی درگذشت آيتالله منتظری: "پدر مرا به بخش، در سال‌های ۶۶ و ۶۷ که به کشتار زندانیان سیاسی اعتراض کردی و انتقادات خود را به عملکرد غلط حکومت علنا بیان کردی، هر چند سخنانت را شنیدم، اما واکنشی در خور نشان ندادم.
پدر مرا به بخش، سال‌ها در حبس خانگی بودی ولی‌ به علت سکوت مرگباری که ایران را فرا گرفته بود و خفقانی که گلوی ما را می‌‌فشرد، مظلومیت ات را فریاد نزدم و ستمگران را رسوا نکردم..."


۲- از فیس بوك: خبر از تهران: الان میدون محسنی شلوغه . مردم شعار می دن منتظری نمرده این دولته که مرده. منتظری منتظری آزادیت مبارک .منتظری منتظری راهت ادامه دارد. بوق شدید ماشین ها و مردمی که از مترو میان بیرون. گارد ویژه هم طبق معمول هی به تعدادشون افزوده می شه.

۱- از فیس بوك: خبر از تهران: بی بی سی فارسی در بیشتر نواحی تهران قطع شده است. اختلال در سیستم تلفن های همراه. سرعت اینترنت بسیار کم است. جی میل, گوگل تاک و مسنجرها هم فیلتر شده اند.]]></description>
         <link>http://www.nazkhatoun.com/2009/12/284.php</link>
         <guid>http://www.nazkhatoun.com/2009/12/284.php</guid>
        
        
         <pubDate>Sun, 20 Dec 2009 14:34:15 -0800</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title></title>
         <description><![CDATA[<strong>ایران سیاهپوش مردی آزاده، شجاع و راستگو شد...

<img src="http://zamaaneh.com/pictures-new/bazar20dec.jpg"/> 

از شنیدن خبر درگذشت آیت‌الله منتظری شوكه و غمگین شدم...

راهش سبز و پایدار...</strong>


پی‌نوشت: عكس از رادیو زمانه: نمایی از بازار نجف‌آباد]]></description>
         <link>http://www.nazkhatoun.com/2009/12/283.php</link>
         <guid>http://www.nazkhatoun.com/2009/12/283.php</guid>
        
        
         <pubDate>Sun, 20 Dec 2009 12:17:48 -0800</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>برای آیدین</title>
         <description>این پست را تقدیم می‌كنم به آیدین كه امروز قرار بود ۱۸ ساله شود، اما  ۱۷ ساله ماند و چشمانش را برای همیشه در ۱۷ سالگی بست...

اولین بار كه به خانه‌مان آمد ۱۴ سالش بیشتر نبود. خاطره‌ی آن روز شفاف و روشن در بایگانی ذهنم مانده و در این دو روز گرد و غبار از سرو تن می‌زداید. بگذارید نوشته‌ام را خطاب به خودش بنویسم زیرا كه در باورم آیدین هنوز نفس می‌كشد، زندگی می‌كند و حضور دارد. فقط قرار است كه من دیگر نبینمش. همین. 

آیدین جانم! یادت هست در ای-میل هایم همیشه اینگونه خطابت می‌كردم حتا در ای-میل های انگلیسی. آن روز كه برای اولین باز از راه دور و ایالت دیگری آمدی كه مهمان ایالت ما شوی، قد و قواره‌ات از مامانت كوتاه‌تر بود. بعدها مقایسه‌ی قد تو با مامانت، تنها راهی بود كه به خاطر بیاورم كه داری بزرگ می‌شوی. قد می‌كشی. راهت را پیدا می‌كنی. سری در سرها در می‌اوری. شوخ بودی و زبان تیزی داشتی. گاهی با لهجه‌ی تركی حرف میزدی و گاهی اصفهانی. آمدی آن روز و هنوز چند ساعتی نگذشته بود كه با خود فكر كردم تو فرای سن و سالت تجربه داری و عاشق لولیدن و كند و كاو كردن در هر ناشناخته ای هستی. با شور و هیجان درباره‌ی مسایل سیاسی، اجتماعی و اقتصادی حرف می‌زدی و چه زود یاد گرفتی چه می‌گذرد در اطرافت و چه زود خود راه‌ساز شدی...

آیدین! امروز روز  ۱۸ سالگی‌ات است. پسر! تو اینقدر بدسلیقه نبودی كه ۱۸ سالگی را در تاریكی و سردی سردخانه غریب و تنها بگذرانی. قرار بود كیك شكلاتی برای تولدت سفارش بدهی، نه؟ اشتباه می‌كنم؟ عاشق كیك شكلاتی بودی و به چشم هم ‌زدنی تكه‌ی بزرگی از آن را می بلعیدی. وای باورم نمی‌شود كه تو دیگر نیستی كه رولت و كیك شكلاتی و نسكافه‌ای بخوری. آیدین! 

آیدین برگه‌های كلاس فرانسه ات، تمام جزوه‌هایت، دست نوشته‌های كلاس فرانسه‌ات همه و همه در روی میز كارم هستند. تمام جزوه‌هایی كه برایم اسكن كردی،  پاورپوینت‌هایی كه برایم درست كردی، عكس‌هایی كه برایم كوچك یا بزرگ كردی در آرشیوم نگاه داشته‌ام. نه برای اینكه می‌دانستم یك روزی حتا ۱۸ سالگی‌ات را نفس نمی‌كشی. باور كن نه! چه كسی باور می‌كرد كه روزی نباشی پسرجان؟ یادت هست گاهی هم پسرجان صدایت می‌زدم. پسرجان! صدایت كه با لهجه‌ی اضفهانی نام همسرجان یا مرا تكرار می‌كردی، از یك‌شنبه كه خبر برای همیشه نبودنت را شنیدم، دارد دیوانه ام می‌كند... 

صبح سرد و مرطوب یك‌شنبه، لباس‌پوشان برایت اشك ریختم و وای وای گویان از خانه بیرون آمدیم. پاهایم ناتوان و لخت، قلبم لبریز از درد، ذهنم گیج و منگ، دستانم سرد، چشمانم گریان، صدایم گرفته و خراشیده، از پله‌های خانه‌تان بالا رفتیم. به پشت در كه رسیدیم، توان رویارویی و تسلیت گویی نداشتم چرا كه می‌خواستم باور كنم كه این تنها شوخی بی‌مزه ای‌ست كه با بازشدن در تمام خواهد شد. همسر را جلو انداختم و بعد خودم دیدمشان و شنیدمشان. جگرم سوخت آیدین! پسرجان! از دیدن مادرت، پدرت و خاله‌ی تازه از سفر آمده و كیا!

آیدین! در خانه‌تان به هر سو نگاه كردم، آنجا بودی. چهارسال كم نبود. روزها و شب‌های با یكدیگر گذراندن، خاطره‌های پررنگی به یادگار می‌گذارند. برایت بگویم از تمام چیزهایی كه تو را به یادم می‌آورد و اشك را مهمان چشمانم می‌كنند؟ ان كاناپه‌ی چرمی مشكی كه با همسر جان و مامانت در یوهال گذاشتید. كاناپه‌های سفید و مشكی كه تو پسندیده بودی. مجسمه‌ی كوچك كنار تلویزیون كه پدرت برایت فرستاده بود. تلویزیون هیولایی كه خودت در حراج آن‌لاین پیدا كردی و ما سربه سرت می‌گذاشتیم به خاطر سایز بزرگش. دی‌وی‌دی پرسپولیس و جونو. كتاب‌هایت. عروسك‌هایت كه روی هم بالای شومینه تلمبارشان كرده بودی. عادت نداشتم اتاقت را اینقدر مرتب ببینم پسرجان! همیشه سربه‌سرت می‌گذاشتیم كه &quot;ایدین به پا خودت یهو تو اتاقت گم نشی!&quot;

و تو رفتی. خاطراتت مانده‌اند. سر تاسر شهرمان پر است از خاطرات گاه كمرنگ و گاه پررنگ. دوچرخه‌سواری ها دور &quot;روزبال&quot;، راه رفتن ها در &quot;الد تاون&quot; ، سینمارفتن ها، مال رفتن‌ها، پیك نیك كردن‌ها در سن دیمس، بساط باربیكیو چیدن‌ها، رستوران‌ها و استارباكس! آیدین! وقتی كه بودی اسم استارباكس همیشه و همه جا تو را به یادم می‌آورد و عشقی كه به موكافراپاچینو داشتی و حالا كه نیستی چه باید بكنم با این یادآوری كه چشمانم را تر می‌كند و قلبم را می‌فشرد. آن روزی كه با هم حلزون‌های باغچه‌ی فسقلی ما را جمع كردیم یادت هست؟ تو دنبال حلزون‌های ریز و درشت می‌گشتی و من از تو با كپه‌ی حلزون‌ها عكس می‌گرفتم. آیدین! آیدین! پسرجان! من جگرم سوخت چه برسد به مامانت كه تو تنها فرزندش بودی... 

و تو آرمیده‌ای،  آرام و ساكت، در كنج تاریك و سرد سردخانه و چشم انتظاری... و امروز كسی شمع ۱۸ سالگی تولدش را فوت نخواهد كرد ... كسی تولد مبارك نخواهد خواند... كسی كادویی نمی‌دهد... و كسی كادویی نمی‌گیرد... و تنها سیل اشك است كه امان نمی‌دهد...

آرام بگیر پسرجان! آرامش بدرقه‌ی راهت آیدین جانم! آرام بگیر پسر...</description>
         <link>http://www.nazkhatoun.com/2009/12/282.php</link>
         <guid>http://www.nazkhatoun.com/2009/12/282.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">Personnel</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 14 Dec 2009 15:20:36 -0800</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>
