<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>Nazkhatoun</title>
      <link>http://www.nazkhatoun.com/</link>
      <description></description>
      <language>en</language>
      <copyright>Copyright 2008</copyright>
      <lastBuildDate>Wed, 02 Jul 2008 22:35:43 -0800</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>اينگيريد بتان​کور آزاد شد</title>
         <description><![CDATA[بالاخره اينگيريد بتان​کور بعد از ۶ سال اسیری در دست فارک​ها، در کلمبیا آزاد شد. خيلی خوشحالم. چند وقت بود اينطور اشک شوق نریخته بودم... با امید به آزادی همه​ی اسیران و دربندان... 

<img src="http://agora.qc.ca/mot.nsf/2e730dc630aec62a852568720068fc07/85256b2b000375cc85256bae00713eb4/PersPortrait/0.B0?OpenElement&FieldElemFormat=jpg"/> 
]]></description>
         <link>http://www.nazkhatoun.com/2008/07/121.php</link>
         <guid>http://www.nazkhatoun.com/2008/07/121.php</guid>
        
        
         <pubDate>Wed, 02 Jul 2008 22:35:43 -0800</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>يک، دو، سه، چهار!  پنج سال؟</title>
         <description><![CDATA[<strong>* آمدم بگم که امروز سالگرد عروسی من و همسرجان است. مثل نسيم خوش​عطر و بويی اين چند سال لطیف، سرشار از عشق و تفاهم گذشت</strong>...

** جوک امروز از روز آن لاین: 
هشدار سپاه،نيروي انتظامي و آموزش و پرورش:
<strong>اس ام اس و وبلاگ ويرانگر است</strong>"

"وزير آموزش و پرورش و فرماندهان و مسئولين سپاه پاسداران و نيروي انتظامي طي روزهاي اخير «اينترنت»، ‏‏«وبلاگ »،« وب سايت»، «اس ام اس» و «بلوتوث» را که در شکستن انحصار رسانه اي نقش مهمي داشته اند، ‏‏«خطرناک تر از اعتياد»،« ويرانگر» و«ابزار تهاجم رسانه اي» ناميدند..."

*** حالا همه ی موارد نامبرده درست اما تو رو خدا یکی به من بگه "بلو توث" اون وسط چیکار می​کنه؟

***** آزی جان دلم مرسی از تبريک تلفنی​ات و مرسی که اينقدر ماهی اعيزدلم...]]></description>
         <link>http://www.nazkhatoun.com/2008/06/120.php</link>
         <guid>http://www.nazkhatoun.com/2008/06/120.php</guid>
        
        
         <pubDate>Tue, 24 Jun 2008 23:51:11 -0800</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>برش​هايی از سمينار حقوق بشر در سن حوزه</title>
         <description><![CDATA[هفته ها پيش يا شايد دوماه پيش شنيديم سمیناری برپا می شود در سن حوزه پيرامون حقوق بشر. نام سمینار : بررسی موانع تحقق حقوق بشر در ایران. وبسايت برگزارکنندگان سمینار را ديديم و اسامی سخنرانان را هم. تقويم رنگارنگ همسر منظم ، ورق خورد و بررسی شد. روزها را سنجيديم و گفتيم"می رويم". روزهای جمعه، شنبه و يکشنبه ۲۰ تا ۲۲ ژوئن. آمديم و امروز روز دوم اين سمينار به پايان رسيد.
روز اولش پربار بود و دردآلود. پرستو فروهر آن​هنگام که از درد برايمان گفت، با بغضی که فرو می​خورد و قصه ی درد می​گفت، آتش به جانمان زد. به جرات می گويم که بيشتر شرکت کنندگان در اندوه جانکاهش می گريستند. دستمال کاغذی ها دست به دست می گشت تا  پاک کند قطرات اشکی را که هنوز بعد از گذشت ده سال از قتل داريوش و پروانه فروهر، بر روی گونه هايمان جاری بود. به احترام آنها و به احترام پرستو و درد عظيمش همگی ايستادند و برايش دست زدند و  او تنها تشکر می​کرد با همان بغض فروخورده که امانش نداد که بشکند. 

منيره برادران را هم ديدم و صحبت هايش را شنيدم. به چهره اش که گه گاهی خیره می شدم و در حرکاتش دقیق، در دلم تحسینش می​کردم. با آن خنده​ی نمکین و چهره​ی دلنشین... 

روز دوم هم پربار بودو هیجان انگیز حتا با وجود یکی دو سخنرانی که نفهميدمشان و ذهنم را خسته کردند...

هیجان انگیزترین قسمت این سمینارها، سوای اطلاعات پربهایی که نصیبت می​شود،  از نزدیک دیدن، بودن، صحبت کردن با سرمایه​های ادبی، علمی، فکری و حقوقی کشورمان است. بزرگانی که بادیدن صورتشان، لبخند گرمشان، مهربانیشان و رنج پنهان شده در چشمانشان، بی اختیار بغض می​کنی و افسوس می​خوری که چرا ایران و ایرانیان محروم شدند از این سرمایه ها. جای این ها همه آنجاست، در آن آب و خاک. 

و اما تعدادی از شرکت کنندگان چه به عنوان سخنران و چه به عنوان شرکت​کننده​ی عادی که دیدنشان به وجدم آورد، به ترتیب زیر است:

 *مهرانگيز کار ( یکی از  زنان بزرگ ایران​زمین است و عاشقانه دوستش دارم و برایش احترام زیادی قائلم)
*عبدالکريم لاهيجي
*احمد کريمی حکاک
* شهرنوش پارسی​پور
* منيره برادران
* منصور فرهنگ
* پرستو فروهر
* و و و 

پی​نوشت. یکی از سورپریزها اما دیدن <a href="http://www.balootak.com/">بلوط </a>عزيز بود :) او باشدت و همت تحسين برانگيزش در تمام طول مدت سمينار مشغول نوشتن گزارش سمينار بود. اگر علاقمند هستيد به وبلاگش يک سری بزنيد. 
پی نوشت ۲. من همین الآن بايد بروم. همسر​جان منتظر است. برويم يک کمی در اين شهر خوشگل سن​حوزه بگرديم ببينيم دنيا دست چه کسی​ست. بعدا در فرصتی ديگر حتما می نويسم. يک عالمه يادداشت برداشتم. خدا نگهدار...]]></description>
         <link>http://www.nazkhatoun.com/2008/06/119.php</link>
         <guid>http://www.nazkhatoun.com/2008/06/119.php</guid>
        
        
         <pubDate>Sat, 21 Jun 2008 21:01:29 -0800</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>آگهي پيش فروش املاك در جهنم!!!</title>
         <description><![CDATA[توهين به شعور مردم هم حد و اندازه ای دارد. خجالت هم نمی​کشند !

اصفهان - میدان انقلاب
"هر زنی که خود را بیاراید و خوشبو کند و از منزل خارج شود و شوهرش به این کار راضی باشد خداوند برای هر قدمی که زن بر میدارد بر شوهرش خانه ای در دوزخ بنا خواهد کرد!!"

<a href="http://www.flickr.com/photos/75899674@N00/2576068379/" title="image001 by nazkhatoun, on Flickr"><img src="http://farm4.static.flickr.com/3089/2576068379_3797c763b7_m.jpg" width="240" height="180" alt="image001" /></a>

* یعنی این همسرجان ناقلای من این قدر مال و اموال در جهنم جمع کرده بوده و من خبر نداشتم؟ ؛-) 

**حالا که دسته​گل بالا را ديديد، حتما اين <a href="http://www.youtube.com/watch?v=DE5_UhSlUIU&eurl=http://www.iranianuk.com/article.php?id=28628">دسته گل</a> را هم که خبرنگار یکی از شبکه های تلويزيون ایران درباره اش گزارش تهيه کرده را ببينيد. ساخت پل مهندسی و استثنایی در جاده رشت- قزوين. ]]></description>
         <link>http://www.nazkhatoun.com/2008/06/118.php</link>
         <guid>http://www.nazkhatoun.com/2008/06/118.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">société</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 13 Jun 2008 18:45:55 -0800</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>۲۲ خرداد و پيامدهايش</title>
         <description><![CDATA[*<a href="http://varesh.blogfa.com/">هر 9 نفر آزاد شدند
ساعت حدود یک سپیده دم روز جمعه ۲۴خرداد۸۷، همه بازداشت شدگان روز ۲۳ خرداد تا دقایقی پیش آزاد شدند. 

از ساعتی قبل، بازداشت شدگان با خانواده هایشان تماس گرفته و خواستند تا ایشان با شناسنامه هایشان به بازداشتگاه وزرا بروند.و رهایی بازداشت شدگان تا دقیقه هایی پیش از ساعت ۱ صبح امروز اتفاق افتاد.البته یکی دو نفری شناسنامه هایشان نرسیده که در حال طی شدن کارهای اداری شان هستند.</a>



دستگيری۹  تن از فعالين جنبش زنان: نسرین ستوده، ژیلا بنی یعقوب، آیدا سعادت، ناهید میرحاج، سارا لقمانی، نفیسه آزاد، عالیه مطلبی، جلوه جواهری و فریده غایب

* <a href="http://varesh.blogfa.com/">زمان: 22 + 1 خرداد - مکان: از داراباد تا فرمانیه و وزرا</a>
** <a href="http://radiozamaaneh.com/news/2008/06/post_5268.html">بازداشت تعدادی از فعالان جنبش زنان</a>
*** <a href="http://feministschool.net/spip.php?article776">روایت آسیه امینی از مراسم 22 خرداد</a> 
**** <a href="http://feministschool.net/spip.php?article753">22 خرداد روزی که شور می آورد و امید </a>

باز ياد کتاب بابا قلدر افتادم که روزهای بعد از انقلاب، حميده  که بعدها خواهر شهيد محله​مون شد، به من هديه داد...]]></description>
         <link>http://www.nazkhatoun.com/2008/06/117.php</link>
         <guid>http://www.nazkhatoun.com/2008/06/117.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">Solidarité</category>
        
        
         <pubDate>Thu, 12 Jun 2008 12:34:07 -0800</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title></title>
         <description>مثل ايران ما مثل سفره​ایست رنگین. ساليان سال است عده ای چون مور و ملخ به جانش افتاده اند. می​برند و می​خورند. گاهی به نزديکان و دوستانشان هم حالی می دهند از این خوان گسترده. فيلم سخنرانی آقای پاليزدار را در يوتيوب ديدم و باز غمم گرفت. ايشان چند سال پيش که خودش و يارانش از اين حال ها به آقايان و برگزيدگان! می دادند ياد خون پايمال شده​ی شهيد همت​ها و کشوری​ها  به قول خودشان نبودند؟ حالا گيريم که بودند اما صدايشان را کسی نمی​شنيد و گوش شنوايی نبود، قبول! اما اين سه سال صدارت الف نون وجدان ايشان کجا بود؟ خواب سنگينی رفته بود حتما که حالا به يکباره بيدار شده و فيلش ياد خون شهيدان کرده و خواب زده شده که بايد پته ها را آب دهد تا وجدانش آسوده شود. اين افشاگری ها تنها گوشه ايست از چپاولی که اين مهمانان ناخوانده در این سی سال مرتکب شده​اند. چه کردند با مردم ما و کشورمان که افشاگری​هایشان هم مثل فیلم آبکی خنده​داریست که جگرت را می سوزاند از بس یخ است و خنک. 

وای به حال کشوری که عده ای توهم زده، پارانویاک و بی عقل در راس امورش باشند. حالا چه طرف کراواتی باشد مثل این وری یا ریش داشته باشد تا پای چشمش مثل اون وری. این یکی مملکتی را دارد به ... می دهد با یک جنگ مزخرف و آن یکی هم مملکتی را به ... داده است با بی عقلی...  </description>
         <link>http://www.nazkhatoun.com/2008/06/115.php</link>
         <guid>http://www.nazkhatoun.com/2008/06/115.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">société</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 11 Jun 2008 10:25:17 -0800</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>شاید روزی دیگر به یاد بیاورم...</title>
         <description>مريض بودم ديروز. از مدرسه به کالج بارها عطسه کردم در ماشين. زودتر از ساعت موعود به کلاس رسيدم. همان جا در ماشين نشستم و به ساعت نگاه کردم. از خداحافظی بيزارم به خصوص خداحافظی از شاگردانم. به دور و برم نگاه کردم. برگه های امتحان. برگه های پاسخ گويی. جعبه​ی شيرينی نخوچی که قرار است سورپريزشان کند شاگردانم را و دهانشان را شيرين در هنگام خداحافظی. دلم نمی خواهد منتظر باشند. منتظر امتحان. از امتحان خوشم نمی آيد و دلهره​هايش. قبل از ساعت ۳ پست در کلاسم. جمعی از شاگردانم رسیده اند. زودتر از من. با نگاهم و لبخندم می​خواهم آرامشان کنم شاید. یادم رفته که هنوز عینک آفتابی سپر چشمانم شده. چشمانم را نمی بینند و غمی که آنجا خوش​نشین است. فيليپ مضطرب است. لورا خندان. جولی شاگرد سوگولی​ام نيست. بوريس يکی از محبوب​ترين شاگردانم، هنوز پيدايش نشده. از او می​پرسم. می​گويند در راه است. وارد کلاس که می شوم، فيليپ به طرفم می​آيد. سوالش را نپرسيده، لبخندی می زنم و می​گويم فيليپ سخت نگير. سوال ها سخت نيست. دلم می​سوزد. ياد چند سوال&quot; بدجنسانه&quot;ای ميافتم که ديشب طرحشان کردم. در جا پشيمان می​شوم. منتظرم که بقيه از راه برسند. جولي، بوريس، ونسا، اپريل و دنيل... 

</description>
         <link>http://www.nazkhatoun.com/2008/05/114.php</link>
         <guid>http://www.nazkhatoun.com/2008/05/114.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">Personnel</category>
        
        
         <pubDate>Thu, 29 May 2008 23:05:25 -0800</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>آقای کوک و گيتارش</title>
         <description>در مدارس آمريکا هر معلمی کلاس مخصوص خودش را دارد و شاگردان در رفت​و آمد بين کلاس ها. بعد ازشنيدن زنگ پایان یک کلاس، شاگردان از اين سوی مدرسه به آن سوی مدرسه می روند و تنها ۸ دقیقه وقت دارند که خود را به موقع به کلاس بعدی برسانند. در آن ۸ دقیقه، گپ با دوستان، دیدن دوست دختر و دوست  پسر ، رد و بدل کردن ماچ و بوسه های پنهانی و آشکار در راهرو، کنار در کلاس ها و کنج تاریک راه​پله​ها همه و همه دست به دست هم می​دهند تا شاگرد بعد از خوردن زنگ پايان تنفس ۸ دقيقه​ای دير به کلاس برسد. من بعد از خوردن زنگ هيچ کس را به کلاسم راه نمی​دهم مگر اينکه برگه ای بياورد که نشان دهد دير آمدنش غيرموجه است. هر ده برگه​ی تاخير غير موجه، می​تواند منجر به يک روز تعليق از مدرسه شود. 

</description>
         <link>http://www.nazkhatoun.com/2008/05/113.php</link>
         <guid>http://www.nazkhatoun.com/2008/05/113.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">Personnel</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 21 May 2008 10:14:14 -0800</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>کنسرت شجريان در &quot;ال ای&quot;</title>
         <description>برای اولين بار در عمرم رفتم به کنسرت شجريان. ناگفتنی​ست لذت شنيدن &quot;سرو چمان من چرا/ سرو چمان من چرا/ ميل سفر نمی​کند...&quot; مطابق معمول استقبال خوبی هم از کنسرت شده بود. اما در کنار لذت شنيدن &quot;سرو چمان&quot; و &quot;مرغ و سحر&quot; و حالت خوبی که موقع شنيدن &quot;مرغ سحر &quot; به من دست مي​دهد، صحنه​هايی ديدم و چيزهايی شنيدم که به شدت نسبت به خيلی​ها احساس نااميدی کردم. من شخصا دلگیرم از این بابت که بیشتر ایرانی​ها هنوز احترام به حقوق دیگران گذاشتن را یاد نگرفته اند و نمی دانند که رفتن به یک مکان عمومی ادب و آدابی ویژه دارد. زندگی در خارج از ایران، زدن کراوات، پوشیدن لباس شب آنچنانی، انگشتر الماس و سنجاق کراوات دردی را دوا نمی کند در مورد عده ای از ما. نکته​ی مثبت اما اين بود که به نظرم نسل جوان و جوانتر ما خوشبختانه با سرعت و به شدت از نسل قديمی​ها فاصله می گيرد در ادب و رفتار. و اين دلگرم کننده است.

</description>
         <link>http://www.nazkhatoun.com/2008/05/111.php</link>
         <guid>http://www.nazkhatoun.com/2008/05/111.php</guid>
        
        
         <pubDate>Thu, 15 May 2008 15:56:26 -0800</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>&quot;مهر تو چون شد پیشه​ام&quot;</title>
         <description><![CDATA[* روز مادر  بر همه​ی مادران مبارک و فرخنده باد! 

** دوست عزيزی مرا به  بازی "آهنگ هایی که دوست دارید" دعوت کرده بود که متاسفانه اصلا وقت نشد که به محبتش پاسخ بدم. حالا امروز يک کليپ زيبا ديدم و ياد اين دعوت افتادم. سرود "ای ايران" يکی از آهنگ​هايی ست که من عاشقانه دوستش دارم. هر زمان و در هرمکانی که باشم و اين سرود خوانده بشود، ناخودآگاه بغض می​کنم. به هر حال اين کليپ کار زيبايی ست از  سعيد شهرام با صدای هنرمندهای سينمای ايران که  خواستم با دوستان تقسيمش کنم. زيباتر از همه تلفيق موسيقی جنوب و کردی و تصاوير پشت سر هنرمندان است. هنرمندانی هم که حضور فيزيکی در خلق اين اثر ندارند و ديگر بين ما نيستند نيز در ساختن اين کليپ بی​نصيب نماندند. کار زيبا و تحسين برانگيزی که به يادمان می آورد که ايران کشوری ست با اقوام مختلف که  با هم و در کنار هم زندگی کردند و اميدوارم خواهند کرد.  امیدوارم گربه ی کوچک و زيبای ما هميشه و هميشه سالم بماند و تکه تکه​اش نکنند.

  "دور از تو اندیشه​ی بدان/ پاینده مانی و جاودان!... مهر تو چون شد پیشه​ام/ دور از تو نیست اندیشه​ام..."

<a href="http://www.youtube.com/watch?v=upruXtXGLHk">این هم نما​آوا یا همان کلیپ ای ایران. </a>

*** از کسانی که باعث شدند و می​شوند نام ايران، واژه​ی تروريست را به ذهن ديگران آورد، بيزارم...]]></description>
         <link>http://www.nazkhatoun.com/2008/05/110.php</link>
         <guid>http://www.nazkhatoun.com/2008/05/110.php</guid>
        
        
         <pubDate>Sun, 11 May 2008 14:43:23 -0800</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>&quot;دیه فقط ثروتمندان را نجات می دهد! زندگی این زن را نمی خرید؟&quot;</title>
         <description><![CDATA[* <a href="http://radiozamaaneh.com/news/2008/05/post_4838.html">این خبر </a>هم نشانه​ی کارآمدی همبستگی و یک صدایی فعالان حقوق بشری در سراسر دنیاست. بهنود شجاعی متولد ۱۳۶۷ است یعنی ۲۰ سالشه.  در سال ۸۴ مرتکب جرم شده. مجازات مرگ این نوجوان با تعهدات و وظایف جمهوری‌اسلامی مغایر است.  ایران  پیمان بین‌المللی حقوق مدنی و سیاسی و کنوانسیون حقوق کودکان  را امضا کرده .پیمانی که اعدام افراد صغیر و یا محکومیت افرادی که در سن نوجوانی مرتکب جرم شده‌اند را منع می‌کند.

**عصبانی​ام از دست همه​ی این قوانین با عرض معذرت "تخمی" در مورد انسان​ها و بخصوص زنان. آسیه گویا ترین تیتری که می​توانسته انتخاب کرده برای پستی که درباره ی اکرم مهدوی نوشته: "دیه فقط ثروتمندان را نجات می دهد! زندگی این زن را نمی خرید؟"  . از همگی خواهش می​کنم وقت بگذارید و این مطلب را بخوانید. لطفا هم برام ننویسید که اگر پدر ، شوهر و برادر خودت اینطوری شده بود باز هم همین کار را می کردی؟ وقت تنگ است و جای بحث نیست.  خواهش می کنم به دور از تعصب داستان زندگی یک زن از الیگودرز را بخوانید و از خودتان سوال کنید وقتی اکرم ۱۳ ساله بوده و ازدواج کرده، قانون کجا تشریف داشته؟ وقتی ۲۰ ساله بوده و همسر مردی همسن پدربزرگش شده آن هم به زور، باز قانون کجا تشریف داشته؟ این سرداران و ذوبندگان در ولایت به جای فریاد وااسلاما سردادن بابت مو و رو و پر و پاچه​ی خانم ها، اگر راست می گویند جلوی قربانی شدن "نوامیس" آن مرز و بوم را بگیرند. اگر هر دینی و هر رهبر مذهبی حکم بده که به ازدواج در آوردن یک دختر ۲۰ ساله  با مردی ۷۰ ساله طبیعی و پسندیده است، بی رودربایستی همه ی این آقایان "پدوفیل" (کودک باز/ بچه​باز) هستند... 

ما از اینجا پول به این حساب ریختیم یعنی خواهش کردیم که کسی در ایران این کار  را بکند. اگر خواندید و تشخیص دادید که باید کمکش کنید، لطفا این کار را هرچه زودتر بکنید. روی صحبتم بیشتر با دوستان خارج کشور است. لطفا کمکش کنید... دوستان داخل هم که اگر دوست دارید این نوشته و داستان را برای دیگران بازگو کنید. از دوستان و اطرافیان خواهش کنید نگذارند این اتفاق بیافتد. ب امید روزی که قوانینی عادلانه برکشورمان حاکم شود...


از وبلاگ <a href="http://varesh.blogfa.com/post-652.aspx">آسیه امینی </a>نازنین: 

دیه فقط ثروتمندان را نجات می دهد! زندگی این زن را نمی خرید؟
"پدرم سيلي زد به گوشم و بله را گرفت"! اين تک جمله را در ذهن تکرار و تکرار کنيم! تصويرش کنيم. دختر 20 ساله اي ‏را که قرار است به عقد مردي 68 ساله درآيد. دختر 20 ساله اي که دختر 7 ساله اي هم در خانه دارد! دختر 20 ساله اي ‏که در 13 سالگي به پسردايي اش داده شد.‏ 
]]></description>
         <link>http://www.nazkhatoun.com/2008/05/109.php</link>
         <guid>http://www.nazkhatoun.com/2008/05/109.php</guid>
        
        
         <pubDate>Tue, 06 May 2008 10:21:33 -0800</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>همبستگی با فرزاد کمانگر</title>
         <description>۱۲ اردیبهشت روز همبستگی وبلاگ نویسان با فرزاد کمانگر 

معلم جايش در مدرسه است نه در زندان. معلم جايش آنجا روبروی تخته سياه يا وايت​برد است. یعنی فهميدن اين دو جمله​ی کوتاه انقدر دشوار و سخت است؟ به اميد آزادی انديشه و بيان و همه​ی دربندان عقيدتی...

&quot;به آن روزها فکر ميکنم ،بايد معلم بچه هايي ميشدم که در کودکي درد و رنج بزرگسالي را به دوش ميکشيدند و در بزرگسالي  آرزوهاي برآورده نشده کودکيشان را از فرزندانشان پنهان ميکردند ، معلم دختراني که با دستاني پر نقش و نگار سوي چشمشان را پاي دار قالي ميگذاشتند تا هنرشان زينت بخش خانه هاي ديگران باشد و مژده نان براي سفره خانواده .
معلم کودکاني که زاده رنج و درد بودند اما اميد و حرکت سرود جاري لبانشان بود ، کساني که سخت کوشي و سخاوت را از طبيعت به ارث برده بودند . آنها کسي را ميخواستند از جتس خودشان ، کسي که بوي خاک بدهد ، کسي که معني نابرابري و فقر را بداند ، رفيقي که همبازيشان شود و آرزوهايشان را باور کند . با آنها بخندد و با آنها بگريد . آنها يک دوست ، يک سنگ صبور ، يک هم راز ميخواستند که مثل خودشان بيقرار ساعتهاي مدرسه باشد کسي که به ماندن فکر کند نه رفتن .ديري نگذشت که در کنار آنها خود را نه معلم که محصلي ديدم که خيلي دير راه مکتبش را يافته بود .</description>
         <link>http://www.nazkhatoun.com/2008/05/108.php</link>
         <guid>http://www.nazkhatoun.com/2008/05/108.php</guid>
        
        
         <pubDate>Thu, 01 May 2008 15:11:53 -0800</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>پتريسيا</title>
         <description><![CDATA[فيليپ پسر خوشرويی​ست. چشمانش آبی. موهايش شايد بور يا بور خرمايی. درسخوان است. مودب و مهربان. دوست​داشتنی​ست در يک کلام... 

پاتريشيا  را پتریسیا می​نامم. زيباست در چشم من، مثل تمام دخترکان کلاس. اما اگر ببينيدش، چشمانتان را ريز می​کنيد، قدمی به عقب برمی​داريد، لبانتان را غنچه می​کنيد، چينی به بينی اتان می دهيد و تقريبا داد می زنيد:" به اين می​گی خوشگل؟ بدسلیقه!" اما پتريسيا زيباست. چشمانش درشت است. عينک می​زند. موهايش قهوی و چشمانس قهوه​ای​ترند. درسخوان است و باهوش. تکاليفی که با ای-ميل براي کلاس می​فرستم، اول اوست که جواب را می​دهد. با فرانسه​ای که سعی می​کند بی​غلط باشد. پتريسيا می​خواهد پزشک شود...

فيليپ پسر خوشروی کلاس، دور و بر پتريسيا می​پلکد در هنگام تنفس. حتا ساندويچ يا همبرگرش را ديگر همکلاسی ها برايش می​خرند. با او حرف می زند. صورتش را ديده​ام. صورت سفيدش را که به سرخی می​زند وقتی کنار پتريسياست . پتريسيا اما سرش را خم می​کند و خنده های ريز و زيبايش را می​بينم با چشمانم که کنجکاو ديدن شکوفه​های يک عشق است. ديروز فيليپ کنارش نشست. از دايره​ی دوستانش کناره گرفت انگار. ديدمش وقتی صندليش را کنار لورا و پتريسيا می​کشيد. خنديدم. نفهميدند هيچ کدامشان. از فيليپ که سوال می​کردم :
​« Phillip, qui est diligente dans cette classe? Qui est intelligente dans cette classe ? »۱  هر دو بار نگاهی به پتريسيا کرد و جمله اش را با نامی که از قبل می​دانستم، کامل کرد:
 « Patricia est diligente, Patricia est intelligente. »۲ 

کلاسمان يک ماه ديگر تمام می​شود. شاگردانم شايد باز به دنبال اسمم بگردند تا به کلاسم بازگردند. دلم می​خواهد باز ببينمشان. تک​تک​ آنها را. پتریسیا و فیلیپ را. هردو را. عشق در سکوتشان را. می​دانم کلاسم را دوست دارند. بيشترشان. می​دانم. چون خودم به اين کلاس عاشقم... 

۱- تو این کلاس کی سخت​کوش/درسخوان و باهوش است؟
۲- پاتریسیا درسخوان و باهوش است. 

پی​نوشت.  اين <a href="http://bomesefid.blogfa.com/">وبلاگ زيبا و عکس های هنرمندانه اش </a>را از دست ندهيد. زهره​جان زارعی ممنون که آمدی تا کشفت کنيم نازنين!]]></description>
         <link>http://www.nazkhatoun.com/2008/04/107.php</link>
         <guid>http://www.nazkhatoun.com/2008/04/107.php</guid>
        
        
         <pubDate>Thu, 24 Apr 2008 14:37:25 -0800</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>اخبار وارده</title>
         <description>*اولین خبر خشک کننده​ی روز: 
خبر را که از راديو شنيدم، از تعجب خشکم زد: از این پس، رانندگان خاطی مخصوصا کسانی که سرعت بالا و غيرقانونی دارند، محکوم به تحمل ۶۰-۷۰ تا ضربه​ی شلاق خواهند شد. به گفته​ی رييس راهنمايی و رانندگي، اين حکم بر اساس احکام اسلاميست...

در چند سایتی که روزانه به آنها سر می زنم خبری در تایید خبر بالا پیدا نکردم. شما چیزی در این مورد شنیدید؟  

**دومین خبر تاسف​آور روز:
 سرانه کتابخوانی در ایران به نقل از تهران امروز: &quot;روزنامه تهران امروز به نقل از رييس سازمان کتابخانه ملی ايران خبر داده که سرانه کتابخوانی در کشور برای هر نفر تنها دو دقيقه در شبانه روز است.&quot;
اين روزنامه از قول علی اکبر اشعری نوشته «اين سرانه با افزودن کتب درسی برای برخی از افراد در شبانه روز حدود شش دقيقه است. وی با اشاره به جمعيت ۷۰ ميليونی کشور به روزنامه تهران امروز گفته « برای ملتی که بيش از ۸۵ درصد باسواد دارد اين رقم، بسيار تاسف بار است.» 

*** سومین خبر دل​پیچه​آور روز:  این آخرین پست من در تعطیلات است. تعطیلاتی که در واقع شبه تعطیلات بود. از فردا دوباره کلاس ها شروع میشه. کالج که بود، مدرسه هم اضافه میشه و دانشگاه و من و یک عالمه کار طاقت فرسا...



</description>
         <link>http://www.nazkhatoun.com/2008/04/105.php</link>
         <guid>http://www.nazkhatoun.com/2008/04/105.php</guid>
        
        
         <pubDate>Wed, 23 Apr 2008 08:18:29 -0800</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>و این عکس​های کاغذی محبوب</title>
         <description>و این عکس​های ماندگار چه قدرت شگرفی دارند در بردنت به دنیایی که پشت سر گذاشته ای. ..

یافتن دفترچه​ی تلفن قديمي بهانه​ای شد تا پاکت​های تلمبار شده​ی عکس​های قديمی را دوباره پیدا کنم. آنجا در پشت ردیف جعبه​های کفش در کمد پاگرد. خنده​ی بی​خیال خودم در یکی از آن عکس​ها میخکوبم کرد. گفتم بگذار بقیه را هم ببینم، چه اشکالی دارد؟​ و عکس​ها پرتابم کردند به روزها و ماه​های اول مهاجرت. دوستانی که هستند و نیستند. و سانی... و لحظه لحظه​ی آن همخانه گی یک ساله در دیاری دور از دیار خود... بوس و بغل و خنده و فراموشی و درخت کاج نوئل و دوستان قدیم دانشگاه که یکی یکی سروکله شان پیدا می​شد و باز می​خواستی برگردی به زمانی دور در آن دیار دور...  روزهای دانشگاه ملی و پله​های دانشکده​ی ادبياتش که جانمان را بالا می​آورد از بلندی و فراوانی​اش... 

باز پاکتی ديگر و آلبومی ديگر... و من آنجا اولين کوه نوردی عاشقانه​ی خود را  با یاری که قرار بود سال​ها بعد همراه و آرام جانم شود، تجربه کردم. با او... با او که با دست خود گل سفيدی به گيسوانم زد و نيم نوازشی پنهانی بر گونه ام در حضور دوستان... و عکسی که جاودانه کرد آن لحظه را... من گل به گيسوان و دست بر کمر در جلوی ديدگانش که از پس لنز دوربين عاشقانه نگاهم می​کرد، آن لحظه را برای خودم و او جاودانه کردم...

و این عکس​های کاغذی محبوب عجب قدرت شگرفی دارند که لحظه​ای از خود بی​خودت می​کنند... 




پی​نوشت. ظاهرا طلسم فرانسه نوشتن من شکسته. دوستان &quot;فرانکوفون عزیز&quot; اگر دوست داريد پست آخرم را که مربوط به درگذشت امه سزر است بخوانيد</description>
         <link>http://www.nazkhatoun.com/2008/04/104.php</link>
         <guid>http://www.nazkhatoun.com/2008/04/104.php</guid>
        
        
         <pubDate>Fri, 18 Apr 2008 11:41:29 -0800</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>
